تبليغاتX
امتیس


امتیس

نمی دونم چم شده که فقط دوست دارم وبلاگ می خونم . وقتی سرکارم اگه سرم زیاد شلوغ نباشه و یا برای یه استراحت کوتاه گودرم رو باز می کنم و  به ترتیب وبلاگ هایی که دوست دارم رو می خونم. خیلی هاشون مثل فار فار و حسن خان که البته شرمنده جفتشون هستم که براشون کامنت نمیزارم چون سرکار نمی تونم وبلاگ باز کنم شبا هم که می رسم هم خسته م و هم انقدر کار های مختلف دارم که یادم میره بیام و کامنت بزارم و یا پست بگذارم.این شده زندگی من که تا 5 که سرکارم حداقل و بعدش کلاس و گردش و ...

نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم آذر 1388ساعت 14:32 توسط مرضیه| |

یکی از توانایی هایی که من ندارم اینه که من توانایی اینو ندارم که خیلی مرتب و منظم باشم. و یا اینکه اسباب و وسایل رو درست درمون سازمان دهی کنم. همین که از یه نظم ساده برخورادار باشن اشیا وسایل و کار و ... برای من کافی هستش. اصلن اعصاب سازمان دهی در حد تیم ملی رو ندارم خوب مگه چی هر کسی یه جوریه خووو
نوشته شده در دوشنبه نهم آذر 1388ساعت 22:31 توسط مرضیه| |

نمي دونم همه دخترها هيمن جوري هستن يا نه؟ اما من عاشق بابام هستم . يعني هيچ چيز تو دنيا برام لذت بخش تر از خنده هاي بابا نيست، وقتي بابا از يه کاريم تعرف مي کنه يعني من تو ابرا هستم برا خودم.وقتي منو تو بغل مردونش جا مي ده و وقتي منو مي بوسه حسي دارم که به هيچ وجه قابل بيان نيست. برعکسش هم صادقه و اون اينه که من نمي تونم ناراحتيشو ببينم نمي تونم ببينم مردي که براي من بزرگترين مرده ناراحته و يا دل شکسته.

خدايا به حق اين شب هميشه سالم نگه ش دار و نذار خنده از لباش محو بشه. آمين

نوشته شده در پنجشنبه پنجم آذر 1388ساعت 21:44 توسط مرضیه| |


نوشته شده در پنجشنبه پنجم آذر 1388ساعت 14:59 توسط مرضیه| |

حال همه ما خوب است

اما تو جدي نگير..

اين الان حال منه. آخر هفته بعدي رو سر کار داشتم با يکي از همکارام مشکل پيدا کردم، مشکل که نه ميشه گفت دلخوري و ناراحتي.

اين همکارم ادمي هست که زود عصباني ميشه و بعضي وقتا حرفايي مي زنه در اين مواقع که به قوله خودش بي منظوره ولي بد بيان مي کنه. ايشون سر يه موضوعه کاري عصباني شد در عصبانيتش  به من حرفي زد که موجب رنجش من شد و وقتي بهش گفتم به انضمام يه سري حرفاي ديگه نهايتن بدهکار شدم.

بازم خدايا شکرت. به هر حال شنبه يه روز جديده، يه روز جديد و من نمي خوام ناراحت و دل شکسته باشم مثل روز 4شنبه، مي خوام مثل هميشه شاد باشم و جيغ جيغ کنم و از محيط اطرافم هم لذت ببرم و از بودن با همکارام نيز هم. من مي تونم مي دونم . اصولن نمي تونم غمگين باشم  و نخندم وقتي اينجوري مي شم کلن 180 درجه تغيير مسير مي دم ميشم يک ادم منزوي و گوشه گير که حتي به خنده دار ترين موضوع عالم نمي تونه بخنده انگار خنديدن رو از ياد مي برم و اين براي من بزرگترين شکنجه هستش.

نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم آبان 1388ساعت 19:55 توسط مرضیه| |

مايكل راننده اتوبوس شهری، مثل هميشه اول صبح اتوبوسش را روشن كرد و در مسير هميشگی شروع به كار كرد. در چند ايستگاه اول همه چيز مثل معمول بود و تعدادی مسافر پياده می شدند و چند نفر هم سوار می شدند. در ايستگاه بعدی، یک مرد با هيكل بزرگ، قيافه ای خشن و رفتاری عجيب سوار شد..

او در حالی كه به مايكل زل زده بود گفت: «تام هيكل پولی نمی ده» و رفت و نشست.

مايكل كه تقريباً ريز جثه بود و اساساً آدم ملايمی بود چيزی نگفت اما راضی هم نبود. روز بعد هم دوباره همين اتفاق افتاد و مرد هيكلی سوار شد و با گفتن همان جمله، رفت و روی صندلی نشست و روز بعد و روز بعد...

اين اتفـاق به كابـوسی بـرای مـايكل تبديـل شده بـود و خيلـی او را آزار می داد. بعـد از مـدتـی مـايكـل ديـگـر نمی تواست اين مـوضـوع را تحمـل كنـد و بـايد با او بـرخـورد می كـرد. امـا چطـوری از پس آن هيـكـل بر می آمد؟ بنابراين در چند كلاس بدنسازی، كاراته و جودو و ... ثبت نام كرد. در پايان تابستان، مايكل به اندازه كافی آماده شده بود و اعتماد به نفس لازم را هم پيدا كرده بود.

بنابراين روز بعد كه مرد هيكلی سوار اتوبوس شد و گفت: «تام هيكل پولی نمی ده»

مايكل ايستاد، به او زل زد و فرياد زد: «برای چی؟»

مرد هيكلی با چهره ای متعجب و ترسان گفت: «تام هيكل كارت استفاده رايگان داره.»

پيش از اتخاذ هر اقدام و تلاشی برای حل مسائل، ابتدا مطمئن شويد كه آيا اصلاً مسئله ای وجود دارد يا خير!

نوشته شده در چهارشنبه بیستم آبان 1388ساعت 20:28 توسط مرضیه| |

5شنبه شرکت اسباب کشي داشت يعني فقط اسباب هاي گروه ها منتقل شد به ساختمون جديد و بقيه واحد ها تا اخر اين هفته به ساختمون جديد نقل مکان مي کنند.

ساختمون جديد يک خونه قديمي و اعيوني هستش، کف سنگ مرمر، همه جا چوب کاري شده، همه جا شيک اتاق هاي برزگ، يک خونه دو طبقه دوبلکس همه چيز تموم خلاصه( نوش جونه صاحبش)

خلاصه اسباب هاي ما رو 5 شنبه آورده بودن تو اين ساختمون و هيچ کاري ديگه صورت نداده بودند، نه تميز کاري نه مرتب کاري هيچ کاري. نيروهاي شرکت نظافتي و خدماتي طرف قرارداد شرکت هم از هفته قبل مشغول آماده سازي ساختمون بودند و هستن، آخه اين يک خونه مسکوني بوده و بايد اونرو  به تيپ اداراي در بيارن و کارهاي مثل کابل کشي و پارتيشن بندي و غيره دارن. تازه زير زمين رو هم دارن بنايي مي کنن تا تبديل به يک واحد کاري بشه.

صبح که ما ها رفتيم ديدم ميزهاي ما رو چيدن و رو هر ميز کارتن وسايل هر شخص بودش، اخه 4شنبه نفري يک کارتن دادند تا وسايلمون رو اون تو بذاريم، وقتي در کارتن ها رو باز کرديم ديدم کارتن ها مال ما نيست يعني نه اينکه نيست ها يعني يکي دراشون رو باز کرده بودند اخه رو هر کارتن اسم خودمون رو نوشته بوديم و با چسب چسبونده بوديم اما چسبا باز شده بودند و در کارتن ها عوضي شده بود کلي خنده بازار داشتيم سر اين قضيه.

بعدش دستمال برداشيم و شروع کرديم به تميز کاري و صابوندن وسايل که نمي دونم تو اسباب کشي چه بلايي سرشون اومده بود که اون همه کثيف شده بودند. کلي خنديدم و مسخره بازي دراورديم و هي از خودمون عکس و فيلم گرفتيم. اخرش وقتي تمام وسايل رو چيديم و اتاقمون رو تزيين کرديم مثل جوان هاي مرتب و شيک شروع کرديم عکس هاي هنري از خودمون گرفتن که تو هر کس يه ژست مي گرفتم و کلن شاد بوديم برا خودمون. رو تخته وايت برد هم تاريخ زديم و اساميمون رو به عنوان بدها نوشتيم به اضافه يه سري چيز هاي ديگه، ظهر که مدير عامل مون اومد تا ببينه ماها چه مي کنيم و اوضاعمون چه طوره، وقتي چشمش به تخته و نوشته هاي اون افتاد چندان خندهاي موزيانه اي زد که آره بابا حالا دارم براتون و ا اين جور صوحبتا.

کلن روزه شادي بود. شکر

نوشته شده در شنبه نهم آبان 1388ساعت 21:0 توسط مرضیه| |

امشب شب ميلاد عزيز هستش که من هربار ميرم خجلم از اينکه دست خالي ميرم پيشش و شرمنده هستم از تمام لطف هايي که در حق من کرده.

خداي به حق اين شب عزيز حوائج همه رواگه به صلاح هستش براورده کن و اگه هم به صلاح نيست صلاح را انگونه که هست مقدر فرما.

فردا ميرم حرم

نوشته شده در پنجشنبه هفتم آبان 1388ساعت 21:15 توسط مرضیه| |

خنده داره هااا، تو تابستون و بهار   تا دير وقت بيدارم و صبح خيلي خوب بيدار ميشم بدون اينکه احساس کم خوابي کنم، اما تو پاييز و زمستون اگه 8 ساعت هم بخوابم بازم صبح ها به زور از خواب پا مي شم. فک کنم به خاطر شرايط اب و هوا و خورشيد مي باشد

نوشته شده در دوشنبه چهارم آبان 1388ساعت 22:22 توسط مرضیه| |

هيچ چيز نمي تونه به اندازه بد قولي و بهم خوردن قرارهام و برنامه هام اعصاب منو بهم بريزه. الان هم به دليل بهم خوردن برنامه هام اعصاب ندارم.

اصلن تو کتم نمي ره ادما چه طور مي تونن بد قول باشن و به قول ها و قرار هاي که ميزارن پاي بند نباشن. از وقتي که يادمه همين جوري بودم وقتي که يکي بدقولي مي کرد کلن ناراحت مي شدم واي به اون روزي که عزيزانم بد قول مي شدن کلن در اعصاب و رفتار من فاتحه خوانده مي شد اساس الان هم همين طور  هستم و اروم نمي شم مگه اون فرد دليل قانع کننده اي داشته باشه


نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم مهر 1388ساعت 17:14 توسط مرضیه| |


Design By : Night Skin