تبليغاتX
امتیس


امتیس

بر همگان واضح و مبرهن است که شنبه روزه بدی بود. آقا جان من از همون بچگی هام از شنبه بدم میومد. آخه روزه بعد از تعطیلی رفتن به مدرسه و یا دانشگاه خیلی زور داشت. حالا هم که میرم سرکار هیچ فرقی نکرده. شنبه ها به هیچ وجه حس کار ندارم همش سردردم همش خوابم میاد. کلن روز خسته کننده ای هستش. البته سردردم علت داره برا خودش. علتش هم  اینه که شب جمعه که می خوام بخوابم خوابم نمی بره. همش از این شونه به اون شونه می شم.

داره یه سریال نشون می ده: مرد بعد دعوا برای اینکه از دل خانومش در بیاره با مهربونی می پرسه عزیزم حالا شام چی داریم. یاد اون ایمیل افتادم که مرده تو تمام لحظات می پرسه شام چی دارم . شام چی شد . و....

نوشته شده در شنبه هفدهم بهمن 1388ساعت 21:49 توسط مرضیه| |

یک سال شد که اومدم این شرکت .( الان حسن میگه باز تو گذشته ای.) خوب البته حق داره البته این یکی رو یادم نبود تا این که امروز همکاران عزیز گفتن و هی شیرینی سالگرد می خواستن. حالا یکی نیست یکی بگه آخه ادم برای کارش هم سالگرد میگیره .

وای من معتاد این سریال زنان سرسخت شدم. البته نا گفته نماند که آخر هفته باز لاست آغاز میشود منم بی جنبه باز میشینم نگاه می کنم.

روزگار جالبی دارم خدا را شکر

نوشته شده در یکشنبه یازدهم بهمن 1388ساعت 21:1 توسط مرضیه| |

فک می کنم امسال هواشناسی خدا درباره مشهد ایراد پیدا کرده. یعنی من تا امروز هنوز زمستون ندیدم به چشمم در امسال. خدایا من برف می خوام. هوای سرد می خوام, اما این جا هوا همش بهاری هستش.

من عاشق اینم که زمستون بشه و هوا سرد بعد برم جیگرکی احمد آباد و جیگر بخورم. آی حال می ده آی حال میده. اما هوا سرد نیست


پی نوشت : داره برف میاد

نوشته شده در سه شنبه ششم بهمن 1388ساعت 19:43 توسط مرضیه| |

با اینکه یک سال و نیم از زمانی که من فارغ التحصیل شدم میگذره اما هنوز زمان هایی هست که من خواب می بینم هنوز دانشجوی ترم آخر هستم و نرفتم سر کلاسم و ..

مثلا دیشب خواب دیدم بازم دانشجوی ترم آخرم و یه عالم درس ریاضی برداشتم و سر هیچ کدوم از کلاسام هم نرفتم و همش سر کار بودم. حالا اخر ترم شده و من موندم با یه عالم درس و استاد های که نمی شناسم و درسایی که حتی یادم نمیاد اینا برداشتم. وای خدا پر از استرس شده بودم مدام دنبال یکی بودم که بهم کمک کنه و همش به خودم فحش میدادم چرا این ترم آخری این جوری کردم چرا سر کلاسا نرفتم و...

اما وقتی از خواب بیدار میشم و می بینم اینا همش خواب بوده یه عالم خوشحال میشم و  از اون همه استرسی که کشیدم رها میشم و این ماجرا خواب ها من هم چنان ادامه داره فکر کنم.

نوشته شده در جمعه دوم بهمن 1388ساعت 8:35 توسط مرضیه| |

روشن شدن یک چراغ و شروع دوباره. دوباره شادی, دریافت انرژی بی حساب و...

نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم دی 1388ساعت 21:30 توسط مرضیه| |

بعضی وقتا میشه که همه چیز خوبه. و شادی, خوشحالی پر از انرژی هستی , میگی می خندی و خلاصه همه چیز درسته, اما توی یه لحظه فقط و فقط تو یه لحظه بی هیچ دلیلی وجودت پر میشه از غم, ناراحتی, پشیمونی و تو نمی دونی چرا و این حاست که حالت اسا گرفته میشه. چرا؟

نوشته شده در جمعه یازدهم دی 1388ساعت 22:57 توسط مرضیه| |

هر کسی برای گذروندن وقتش, وقتی که نمی خواد به یه چیزی فک کنه و یا در حال فرار از یه چیزیه و یا وقتایی که بی حوصله, عصبانی , ناراحته و ... یه سری عادات خاص داره. برای من این عادت شامل فیلم دیدن و خوندن کتاب و پیاده روی هستش هر کدوم که نباشه میرم سراغ یکی دیگه و اگه هیچ کدوم نیاشه کلافه میشم داغون میشم یه جورایی. تو این چند روز خودمو خفه کردم از فیلم دیدن چون نمی خوام فک کنم. فیلم دیدین باعث رهاییم میشه باعث میشه دور بشم , مثل یه مسکن که برای یه زمان خاصی درد رو دور میکنه.

دوست دارم بافتنی کنم. در واقع یه سرگرمی جدید ایجاد کنم تا زمانی که هیچ کنم از اینا دم دستم نباشه حداقل یه کار برای انجام دادن داشته باشم. نمی دونم.

ما ها با ادما هایی که با اونا حرف می زنم از امیدامون دردامون نیازامون دل تنگی هامون میگم وابسته میشیم. وقتی این ادما نیستن به هر مدلی , من دچار یه حس بدی میشم که می خوام از اون حس فرار کنم .

دلم می خواد بافتنی کنم.

نوشته شده در یکشنبه ششم دی 1388ساعت 16:25 توسط مرضیه| |

نمی دونم چم شده که فقط دوست دارم وبلاگ می خونم . وقتی سرکارم اگه سرم زیاد شلوغ نباشه و یا برای یه استراحت کوتاه گودرم رو باز می کنم و  به ترتیب وبلاگ هایی که دوست دارم رو می خونم. خیلی هاشون مثل فار فار و حسن خان که البته شرمنده جفتشون هستم که براشون کامنت نمیزارم چون سرکار نمی تونم وبلاگ باز کنم شبا هم که می رسم هم خسته م و هم انقدر کار های مختلف دارم که یادم میره بیام و کامنت بزارم و یا پست بگذارم.این شده زندگی من که تا 5 که سرکارم حداقل و بعدش کلاس و گردش و ...

نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم آذر 1388ساعت 14:32 توسط مرضیه| |

یکی از توانایی هایی که من ندارم اینه که من توانایی اینو ندارم که خیلی مرتب و منظم باشم. و یا اینکه اسباب و وسایل رو درست درمون سازمان دهی کنم. همین که از یه نظم ساده برخورادار باشن اشیا وسایل و کار و ... برای من کافی هستش. اصلن اعصاب سازمان دهی در حد تیم ملی رو ندارم خوب مگه چی هر کسی یه جوریه خووو
نوشته شده در دوشنبه نهم آذر 1388ساعت 22:31 توسط مرضیه| |

نمي دونم همه دخترها هيمن جوري هستن يا نه؟ اما من عاشق بابام هستم . يعني هيچ چيز تو دنيا برام لذت بخش تر از خنده هاي بابا نيست، وقتي بابا از يه کاريم تعرف مي کنه يعني من تو ابرا هستم برا خودم.وقتي منو تو بغل مردونش جا مي ده و وقتي منو مي بوسه حسي دارم که به هيچ وجه قابل بيان نيست. برعکسش هم صادقه و اون اينه که من نمي تونم ناراحتيشو ببينم نمي تونم ببينم مردي که براي من بزرگترين مرده ناراحته و يا دل شکسته.

خدايا به حق اين شب هميشه سالم نگه ش دار و نذار خنده از لباش محو بشه. آمين

نوشته شده در پنجشنبه پنجم آذر 1388ساعت 21:44 توسط مرضیه| |


Design By : Night Skin