تبليغاتX
امتیس


امتیس

مايكل راننده اتوبوس شهری، مثل هميشه اول صبح اتوبوسش را روشن كرد و در مسير هميشگی شروع به كار كرد. در چند ايستگاه اول همه چيز مثل معمول بود و تعدادی مسافر پياده می شدند و چند نفر هم سوار می شدند. در ايستگاه بعدی، یک مرد با هيكل بزرگ، قيافه ای خشن و رفتاری عجيب سوار شد..

او در حالی كه به مايكل زل زده بود گفت: «تام هيكل پولی نمی ده» و رفت و نشست.

مايكل كه تقريباً ريز جثه بود و اساساً آدم ملايمی بود چيزی نگفت اما راضی هم نبود. روز بعد هم دوباره همين اتفاق افتاد و مرد هيكلی سوار شد و با گفتن همان جمله، رفت و روی صندلی نشست و روز بعد و روز بعد...

اين اتفـاق به كابـوسی بـرای مـايكل تبديـل شده بـود و خيلـی او را آزار می داد. بعـد از مـدتـی مـايكـل ديـگـر نمی تواست اين مـوضـوع را تحمـل كنـد و بـايد با او بـرخـورد می كـرد. امـا چطـوری از پس آن هيـكـل بر می آمد؟ بنابراين در چند كلاس بدنسازی، كاراته و جودو و ... ثبت نام كرد. در پايان تابستان، مايكل به اندازه كافی آماده شده بود و اعتماد به نفس لازم را هم پيدا كرده بود.

بنابراين روز بعد كه مرد هيكلی سوار اتوبوس شد و گفت: «تام هيكل پولی نمی ده»

مايكل ايستاد، به او زل زد و فرياد زد: «برای چی؟»

مرد هيكلی با چهره ای متعجب و ترسان گفت: «تام هيكل كارت استفاده رايگان داره.»

پيش از اتخاذ هر اقدام و تلاشی برای حل مسائل، ابتدا مطمئن شويد كه آيا اصلاً مسئله ای وجود دارد يا خير!

نوشته شده در چهارشنبه بیستم آبان 1388ساعت 20:28 توسط مرضیه| |

5شنبه شرکت اسباب کشي داشت يعني فقط اسباب هاي گروه ها منتقل شد به ساختمون جديد و بقيه واحد ها تا اخر اين هفته به ساختمون جديد نقل مکان مي کنند.

ساختمون جديد يک خونه قديمي و اعيوني هستش، کف سنگ مرمر، همه جا چوب کاري شده، همه جا شيک اتاق هاي برزگ، يک خونه دو طبقه دوبلکس همه چيز تموم خلاصه( نوش جونه صاحبش)

خلاصه اسباب هاي ما رو 5 شنبه آورده بودن تو اين ساختمون و هيچ کاري ديگه صورت نداده بودند، نه تميز کاري نه مرتب کاري هيچ کاري. نيروهاي شرکت نظافتي و خدماتي طرف قرارداد شرکت هم از هفته قبل مشغول آماده سازي ساختمون بودند و هستن، آخه اين يک خونه مسکوني بوده و بايد اونرو  به تيپ اداراي در بيارن و کارهاي مثل کابل کشي و پارتيشن بندي و غيره دارن. تازه زير زمين رو هم دارن بنايي مي کنن تا تبديل به يک واحد کاري بشه.

صبح که ما ها رفتيم ديدم ميزهاي ما رو چيدن و رو هر ميز کارتن وسايل هر شخص بودش، اخه 4شنبه نفري يک کارتن دادند تا وسايلمون رو اون تو بذاريم، وقتي در کارتن ها رو باز کرديم ديدم کارتن ها مال ما نيست يعني نه اينکه نيست ها يعني يکي دراشون رو باز کرده بودند اخه رو هر کارتن اسم خودمون رو نوشته بوديم و با چسب چسبونده بوديم اما چسبا باز شده بودند و در کارتن ها عوضي شده بود کلي خنده بازار داشتيم سر اين قضيه.

بعدش دستمال برداشيم و شروع کرديم به تميز کاري و صابوندن وسايل که نمي دونم تو اسباب کشي چه بلايي سرشون اومده بود که اون همه کثيف شده بودند. کلي خنديدم و مسخره بازي دراورديم و هي از خودمون عکس و فيلم گرفتيم. اخرش وقتي تمام وسايل رو چيديم و اتاقمون رو تزيين کرديم مثل جوان هاي مرتب و شيک شروع کرديم عکس هاي هنري از خودمون گرفتن که تو هر کس يه ژست مي گرفتم و کلن شاد بوديم برا خودمون. رو تخته وايت برد هم تاريخ زديم و اساميمون رو به عنوان بدها نوشتيم به اضافه يه سري چيز هاي ديگه، ظهر که مدير عامل مون اومد تا ببينه ماها چه مي کنيم و اوضاعمون چه طوره، وقتي چشمش به تخته و نوشته هاي اون افتاد چندان خندهاي موزيانه اي زد که آره بابا حالا دارم براتون و ا اين جور صوحبتا.

کلن روزه شادي بود. شکر

نوشته شده در شنبه نهم آبان 1388ساعت 21:0 توسط مرضیه| |

امشب شب ميلاد عزيز هستش که من هربار ميرم خجلم از اينکه دست خالي ميرم پيشش و شرمنده هستم از تمام لطف هايي که در حق من کرده.

خداي به حق اين شب عزيز حوائج همه رواگه به صلاح هستش براورده کن و اگه هم به صلاح نيست صلاح را انگونه که هست مقدر فرما.

فردا ميرم حرم

نوشته شده در پنجشنبه هفتم آبان 1388ساعت 21:15 توسط مرضیه| |

خنده داره هااا، تو تابستون و بهار   تا دير وقت بيدارم و صبح خيلي خوب بيدار ميشم بدون اينکه احساس کم خوابي کنم، اما تو پاييز و زمستون اگه 8 ساعت هم بخوابم بازم صبح ها به زور از خواب پا مي شم. فک کنم به خاطر شرايط اب و هوا و خورشيد مي باشد

نوشته شده در دوشنبه چهارم آبان 1388ساعت 22:22 توسط مرضیه| |

هيچ چيز نمي تونه به اندازه بد قولي و بهم خوردن قرارهام و برنامه هام اعصاب منو بهم بريزه. الان هم به دليل بهم خوردن برنامه هام اعصاب ندارم.

اصلن تو کتم نمي ره ادما چه طور مي تونن بد قول باشن و به قول ها و قرار هاي که ميزارن پاي بند نباشن. از وقتي که يادمه همين جوري بودم وقتي که يکي بدقولي مي کرد کلن ناراحت مي شدم واي به اون روزي که عزيزانم بد قول مي شدن کلن در اعصاب و رفتار من فاتحه خوانده مي شد اساس الان هم همين طور  هستم و اروم نمي شم مگه اون فرد دليل قانع کننده اي داشته باشه


نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم مهر 1388ساعت 17:14 توسط مرضیه| |

نمي دونم چه جوري هستش که اين جوري؟ آقا من هر وقت آشپزي مي کنم، سر غذا از هميشه کم تر مي خورم! بس عجيب است( اصلن فک نکنيد که من موقع پخت به غذا يه عالم ناخونک مي زنم اصلن)

نوشته شده در جمعه سوم مهر 1388ساعت 15:4 توسط مرضیه| |

توجه کردید هر کدوم از ماها  یه مدل خاصی حرف می زنیم با اینکه زبون تمام ما فارسی هستش اما اونو به شیوه خودم استفاده ش می کنیم. هر کدوم دارای اصطلاحات و تیکه ها و .. مخصوص به خودمون هسیتیم. حرفا رو جور خاصی بیان می کنیم. لحنمون تو بیان یه سری جملات فرق می کنه تمام اینا به نوعی شناسنامه گفتاری ما محسوب می شن که برای هر کس متفاوته، شباهت ها زیاده ولی هر کس یه مدلی حرف می زنه کار به لهجه ندارم ها.

داشتم فک می کردم که ما ها یه سری حرفا ی بی معنی رو معمولن تو گفتار روزانه مون به کار می بریم که هیچ بار معنایی ندارن اما ما به اونا معنی می دیم و اینقد اونا را به کار می بریم که هم برای ما و هم برای اطرافیانمون عادی میشه و میشه یه کلمه  و یا یه جمله عادی تو دستور زبان.

از این دست کلمات زیاده چه اونایی که بواسطه سریال های فخیم یاد میگیریم و چه اونایی که زایده خلاقیت و نبوغ خودمونه.

من خودم به شخصه از این کلمات زایاد دارم و کلن دستور زبان و گفتار مخصوص به خودم رو دارم، جملات رو جور خاصی بیان می کنم که از نظر خودم خاص نیست و همین طور از نظر اطافیانم چون براشون طبیعس شده این جور حرف زدنم و منو با این مدل حرف زدن میشناسن. نمونه ش اینه که من معمولا قواعد بیان جمله رو رعایت نمی کنم اینکه فعل این جا و فاعل اونجا و مسند و صفت و مفعلول و غیر همه سر جاشون باشن، معمولا همه رو هر جای به کار می برم از آخر جمله که میبینم فعلم کم هستش یه مصدر تهش میزارم مصدر ه بودن، هستن و یا فعل می باشد و .. کار هم به این ندارم که این فعل تو این جمله اصلن بار معنایی داره یا نه، به نوعی برام تبدیل به یک قاعده شده، و یا کلماتی رو استفاده می کنم که بار معنایی نداره و کسی که دفعه اول اونا رو میشنوه نمی تونه بفهمه من چی می گم و منم خیلی شیک معنی جمله ای که این کلمات توش به کار رفته شده رو میگم، به قول یه کی از دوستام من کلن به زبان فارسی اسیب می زنم با این نوع حرف زدنم.

ادمایی مثل من زیادن و وقتی که افرادای تازه با ما آشنا میشن و تازه با ما هم کلام میشن معمولن نوع گفتارمون براشون عجیبه اما بعد عادت می کنن، اما این عادت کردن و این نوع حرف زدن باعث میشه که هر روز تعادا کلمات بع معنی تو گفتار عامیانه زیاد بشه و هر روز ما از اون نوع گفتار فارسی که شاید ۱۰ سال پیش رایج بوده دور بشیم. شاید هم علت تغییر زبان تو همه این سالها همین باشه!

 

نوشته شده در یکشنبه پانزدهم شهریور 1388ساعت 3:45 توسط مرضیه| |

سلام علیکم و قلبی لدیکم

احوال شما چه گونه می باشد خوبین یا بهترین؟

آقا من یه روز نشستم یه عالم چیز نوشتم یهو همش پرید، منم نیست خیلی فعالم نشستم همشو نوشتم دوباره.

کلن خیلی وقته چیزی ننوشتم، یادمه که تو اون پست از گذشت روزها گفته بودم و. اینکه چه همه زود گذشت پارسال تا الان و چه همه اتفاق های ریز و درشت افتاده و یا اینکه من با کیا دوست شدم، از کیا دور شدم، کیا رو پیدا کردم و یه عالم چیز های دیگه که همه تو همین مایه بودن.

پارسال برای شبه ۲۳ با آسیه رفتیم حرم، خیلی خوش گذشت خیلی حرف زدیم و کلی خندیدم فک کن من یه میر طولانی از نمیدونم میدون کجا بود تا حرم رو پیاده رفتیم و تمام اون راه رو حرف می زدیم وقتی هم رسیدیم وسط دعا بود ما هی سعی می کردیم دعا گوش بدیم و اگه فک کردین که ما حرف زدیم و اس م اس بازی کردیم سخت در اشتباهید

هنوز میرم سر کار همون شرکت قبلی با همکار های دل خجسته ای که کاملا ادم رو شاد می کنن و هر روز ماجراهایی با هاشون دارم و از این صوبتا.

۲ هفته پیش که ازمون پیام نور بود رفتم شرکت کردم حالا نیز من اصلن خونده بودم با اعتماد به نفس در حد لالیگا رفتم سر جلسه و کلن سوال رو می خوندم از هرگزینه هم که خوشم میومد میزدمش  فک کن وقت امتحان ۱۵۰ دقیقه بود من ۳۰ دقیقه تموم کردم وقتی خواستم برگم و بدم مراقبه بهم گفت هنوز یه عالم وقت داری هااااا نمی خوای بیشتر فک کنی؟ منم گفتم من اصلن نخوندم و همه رو شانسی زدم بیچاره یه نگاه عاقل اندر سفیه بهم کرد که نگوو.

آقا من کلن با این فیس بوک حال می کنم خیلی باحاله مخصوصا فیلم های که بچه ها میزارن بعضی هاشون خیلی خنده دار هستند.

چند روز پیش یکی از همکاران کارتون Shaun.The.Sheep رو بهم داد خيلي باحالن،يه مشت گوسفند احمق و باحال ، كلي مي خندم اد دست كاراشون.

يه سريال ديگه هم شروع كردم به اسم Fringe اونم باحاله، و همه اينا جدا از فيلم هايي هست كه از بروبچ مي گيرم و نگاشون مي كنم، كه بهترينشون اينا بودن:

awake 2007

Eagle.Eye-2008

Taken

UP

Ice Age 3 Dawn Of The Dinosaurs

و يه چند تاي ديگه كه اسماشون يادم  نيست


 

نوشته شده در جمعه سیزدهم شهریور 1388ساعت 11:9 توسط مرضیه| |

ديشب شبكه آموزش يه مستند پخش ميكرد در مورد مصر و دوران سلطنت آخناتون و نفر تي تي ، حتما مي دونيد اينا كي هستن ديگه؟ همون شاه و ملكه زمان يوسف پيامبر كه به دين يوسف ايمان اوردن و از اين حرفا، حتما يادتونه كه تو فيلم حضرت يوسف نشون مي داد كه چه قد اينا ادماي خوبي هستن و اوضاع مصر چه همه گل و بلبل هستش و مردم راضي و خدا راضي و از اين حرفا.

تو اين مستند داشت نشون مي داد كه اين شاه و ملكه هيچم ادماي خوبي نبودن و اوضاع مردم در زمن اونا خيلي بد بوده و شاه و نفر تي تي هم خيلي مشكل داشتن. نفر تي تي كه كلن تريپ بد جنسي داشته و در اخر هم كودتا مي كنه و ...

حالا من موندم كه اين چيزاي كه تو اين مستند نشون داد درسته در مورد اين شاه و ملكه و اوضاع مردم شون و يا اون چيزي كه سلحشور تو سريالش به تصوير كشيده

نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم مرداد 1388ساعت 21:22 توسط مرضیه| |

خيلي وقتا نوشتن سخت ميشه و همين طور حرف زدن، وقتي زندگي ادم روي يك روال مي افته يه جوري ادم به روز مرگي ميرسه، هم چي مدام تكرار ميشه، صبح ميره سركار، ظهر ميشه نهار مي خوره عصر ميشه بر مي گرده روزها يكي يكي سپري ميشه تا ميرسه به اخر هفته و خوش و خرم يه آخر هفته معمولي رو با خانوادش مي گذرونه. فك كنم زندگي منم شامل همين روال شده البته هستن روزهايي كه داراي هيجان خاص خودشونن و منو از روزمرگي درميارن اما بازم سريع بر مي گردم به همون روال قبلي.

تو اين چند وقت شروع كردن به كتاب خوني چند كتاب خوب هم خوندم ، مثل "من او"، "باد بادك باز " و ...

و همين طور چند تا فيلم خوب هم ديدم كه اخريش عصر يخبندان 3 بود كه عالي بود كلي خنديدم و قبل تر از او يه فيلم ديدم به اسم Lars and Real Girl كه ماجراي  پسر بود كه نمي تونست با خانوما ارتباط برقرار كنه و رفت با يه عروسك دوست شد و تمام دوستاش براي كمك بهش وانمود كردن كه عروسك واقعي اي تا اينكه پسره خوب شد و ....

دلم زمستون و سرماي زمستون و گرماي لذت بخش زمستون رو مي خواد، خسته شدم از اين هواي گرم تابستون، از روزهاي طولاني كه دير شب ميشه و شبايي كه زود صبح ميشه.

دلم سفر مي خواد يه سفر طولاني، يه سفر تنها


نوشته شده در جمعه بیست و سوم مرداد 1388ساعت 22:14 توسط مرضیه| |


Design By : Night Skin